تبليغاتX
کویر تنهایی من
کویر تنهایی من

خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

 

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا دیونه کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:15  توسط فاطمه  | 

 

 

بهار در بهار من امید ماندگار من

به دفتر سپید دل همیشه می نگارمت

بیا به چشم باغ من به باور سراغ من که

لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت

قسم به نام هر چه او به میل حس گفتتگو

که دانه دانه مثل مو چو شانه می فشارمت

پرنده ی زمین من هیشه نازنین من

تو را ندیده ام ولی ندیده دوست می دارمت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط فاطمه  | 

تو همون حس غریبی که همیشه بامنی         تو بهونهی هر عاشق واسه زنده بودنی        تو امید انتظاری تو دلهای ناامید        واسه دیدن ستاره تو شبای ناپدید       چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور     هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور         با توام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی         می دونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی         مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی                الهم عجل  لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:35  توسط فاطمه  | 

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هرچی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود نمی شه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد نمی دونم کم می اورد یا چوب سادگیشو خورد                      هیچ کسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد تقصیر کار خودمه هر چی بلا بود سرم اومد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:16  توسط فاطمه  | 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

*******ضعیف ترین کلمه حسرت است ،آن را نخور . سست ترین کلمه غرور است ،بشکنش. لطیف ترین کلمه لبخند است ،ان را حفظ کن صمیمی ترین کلمه دوست است او را فراموش نکن

 سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هر کی تو رو خواست یه روزی بد اورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو توو چشمات شکستم واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راحت بشینه

 *واسه من تنهایی درد درد هیچ کی رو نداشتن هر گل پزمرده ای رو توو کویر سینه کاشتن دیگه باور کردم که باید تا اخر عمرمم تنها بمونم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:24  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:33  توسط فاطمه  | 

تو اومدی تو زندگیم مثنوی هاموجون دادی

کبوترای دلمو  اومدی آب و نون  دادی

تو پرکشیدی اومدی نشستی تو صحن دلم

می گفتی تو خوبی عزیز منم که پیشت خجلم

دلم چه ساده بود که رفت حرفای تو تو باورش

انگاری  فکر  ما شدن  افتاده بود  توی  سرش

بودن و تو؛ یه خواب بد! شاید که یک حادثه بود

گمون  کنم  که زندگیم  دنبال یک  صاعقه بود

اونروزا  تو حرف  میزدی ا ز آرزوهای  دراز...

می گفتی از عشق وامید از درای  همیشه  باز

قصیده هام تودست تو مثل یه ماهی جون می دن

ترانه هام  سبزیشونو  به  سرخی جنون  می دن

خدا اگه  خودش  بخواد قلم  دیگه  راه  نمیره

شعرای  نازک  دلم  زیبا  و  دلخواه  نمیره

اینو بدون خدا بخواد  من دیگه  بیتی  نمی گم

اون می گه که شعری بگو جاشو به چیزی نمیدمَ!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:33  توسط فاطمه  | 

در این زندان تاریک کسی به فریاد منه خسته نمی رسددر این زندان تاریک حتی خدا هم نگاهی به من نمی کند   دعا می کنم. دعا می کنم تا شاید از این زندان تاریک خارج شوم                                       زندان تاریک من این دنیای فانی و بی ارزش است.............                                                             جا ماندم از قافله                                 من گم شدم ........من گم شدمممم                                   اکنون تنهای تنهای تنهایم                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:52  توسط فاطمه  | 

**من بی تو هیچم تو باورم نکن خیسم زگریه تنهاترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم اتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونیت دلخون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم چکنم که این

دل شکسته رو اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه شکوه دارم ازتو اگه بیقرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:46  توسط فاطمه  | 

**من بی تو هیچم تو باورم نکن خیسم زگریه تنهاترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم اتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونیت دلخون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم چکنم که این

دل شکسته رو اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه شکوه دارم ازتو اگه بیقرارم از تو تو بمون که اشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:46  توسط فاطمه  | 

سلام بچه ها ممنونم که واسم نظر دادید می خواستم یه چیزی بهتون بگم من از بس فیلم نگاه می کنم  ویا دوستام رو می بینم که پسرا سر کارشون می زارن قدرت تخیلم زیاده واسه همینه این نوشته ها رو می نویسم و تا حالا هم عاشق نشدم و نخواهم شد در جواب شما اقا حمید بچه ها دوستتون دارم بازم نظر بدید بای
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:18  توسط فاطمه  | 

چه ساده در دلم نشستی می ترسم که ساده هم از دلم بری                                                             نمی خواهم به غیر از تو یار دیگری باشم من فقط تو رو دوست دارم                                                             چرا نمی فهمی چراااااا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:15  توسط فاطمه  | 

یه بار یکی بهم گفت اگه یه وقت چیزی ازم دیدی تنهام نزار من به قولم عمل کردم ولی اون چیزی ازم ندید ولی تنهام گذاشت .چرا اینقدر دنیا بی وفاست چرا؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:11  توسط فاطمه  | 

زیر خروار ها خاک هستمو هنوز حتی برای یک لحظه از یادم نرفتی می دونم مردن یا زنده موندم برات هیچ فرقی نمی کنه واینو هم مطمئنم که چقدر خوشحالی که من رفتم پس برای تظاهر سیاه نپوش و گریه بی خودی نکن می دونم که دوستم نداری می دونم که برات مهم نبودم ولی باز هم با اینکه مردم دیوانه وار دوستت دارم . با فکر ویاد تو در این جای کم زیر این خاک و سنگ هایی که بدنم رو اذیت می کنه خوشحالم فقط به خاطر تو........

با این که به من بد کردی ولی باز هم دوستت دارم دست خودم نیست نمی تونم فراموشت کنم.......... گلم حالا من موندم و تنهایی برای شبهای جمعه که یکی بیاد سر قبرم لحظه شماری می کنم راستی چرا تو حتی برای یک بار هم پیشم نیومدی ؟عزیزمن خیلی بدی

ولی هنوز منتظرتم خواهش می کنم چشم انتظارم نزار بیا گلم بیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:8  توسط فاطمه  | 

توی دریای عشقم جز تو ابزیی نیست

 

توی ذهن من عزیزم جز تو فکر دیگه ای نیست

 

توی دل من عزیزم هیچ کسی جایی نداره

 

دل عاشقم تودنیا تنها تو رو دوست داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:48  توسط فاطمه  | 

می گن تا شقایق هست زندگی باید کرد.......در این کویر بی آب و علف شقایق را جستو جو می کنم تا شاید اثری از زندگی بیابم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:45  توسط فاطمه  | 

*تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود به پای من دیگه توبعد از این نیا میان لحظه های من

*هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد تقصیر کار خودمه هر چی بلا بود سرم اومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:44  توسط فاطمه  | 

*می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:42  توسط فاطمه  | 

****کوله بار ارزوهات روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادای از سادگی دادی زندگیت رو پای دل دادگی دادی هرجا که می ری جلو بی پر فروغه تا به عشق رسیدی فهمیدی دروغه

متااااااسفم براااااااااات ای دل سااااااده

*تورو با حول و ولا تنها گذاشتن اونا که لیاقت عشق رو نداشتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:42  توسط فاطمه  | 

به دنیا می آییم تنها برای چند لحظه این رویداد غم انگیز زیباست . میمیریم تنها برای چند لحظه این پدیده زیبا غم انگیز است. دیگر چه فرقی می كند چشمهایمان باز باشد یا بسته . آمدن همان رفتن است دنیا آنقدر ها هم كه می گفتند قشنگ نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:47  توسط فاطمه  | 

گله دارم

گله دارم از ابرها که نباریدند تا بلکه غم های ما را به طراوت خویش بشویند

گله دارم از ستاره ها که خاموش شدند و عقده هامان را به روشنی صبح سپردند

گله دارم از زمین که دهان باز نکرد تا ما را با همه غم ها و غصه ها فرو کشد تا دیگر

کسی ما را اینگونه افسرده و غمگین نبیند

و گله دارم

گله دارم از فلک که حتی لحظه ای بر وفق مراد ما نچرخید تا ما نیز طعم خوشی را آنگونه

که هست بچشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:45  توسط فاطمه  | 

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به

پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .

دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی

پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون

ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام

معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون

علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده .

دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق

واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم

سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده

تو این راه کمکش کنه .

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی

اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو

اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر

به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه

معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با

دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل

آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه

هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران

برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبور

می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد*انگار

ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو می

بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد

میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق

خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد

آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده

ولی حیف که دیگه دیر شده بود .

دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای

سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:44  توسط فاطمه  | 

بچه نظر یادتون نره بااااااشه؟ دوستتون دارمح م ی د  
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:34  توسط فاطمه  | 

می گن از محبت خار ها گل می شود اما چرا هر چه محبت می کنم خار گل نمی شود

عاشق بودم          عاشق زندگی        عاشق همه چیز

اما نمی دانم چرا این روزگار بی وفا نگذاشت عاشق بمانم زندگی برایم بیهوده است بیهوده ی بیهوده

خسته ام خسته.....    بگذارید تنها بمانم وتنها هم زندگی کنم.....

من که تنها دنیا آمدم.....       پس بگذارید تنها باشم بلکه تنها بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:29  توسط فاطمه  | 

در این کویر بی آب و علف تنها ماندم تنهای تنها

خسته ام خسته       دراین کویر کسی نیست و بیاد و نجاتم بده؟

چقدر اخه چقدر باید صبر کنم پس کی می آیی!

تو این دنیای بزرگ بی یار و یاورم     بی یار و یاور

اخه چرا مگه چه گناهی مرتکب شدم که کسی دوستم نداره تنها ماندم تنهای تنها

ازاین زندگی تکراری و بیهوده خسته شدم.....           تنها ماندم تنهای تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:22  توسط فاطمه  | 

                                       به نام آنکه عشق را آفرید

                  تا من بنده حقیر به وسلیه ی عشق بتوانم شعر بگویم

                                       به نام آنکه زندگی را آفرید

                تا با همان سختی ها و آزمون هایش بتوانیم به سر کنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 8:13  توسط فاطمه  | 

سلام سلامی به گرمی تابستان بوشهر این وبلاگ رو می سازم برای اونایی که عاشقن وبرای اونایی که مثل من همیشه تنهان دوستتون دارم .
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:21  توسط فاطمه  |